نامه هایی از یک دیوانه

 
کابوس ...
نویسنده : علی - ساعت ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱ خرداد ،۱۳٩٠
 

بسیار نزدیک،مهم نیست چقدر دور است،همیشه به آنچه هستم اعتقاد داشتم،هرگز اینگونه خودم را بیان نکرده بودم،من به روش خود زندگی می کنم،هدف گفتن تمام این حرفهاست،به دنبال اعتماد گشتم و آن را نیافتم پس دیگر هیچ چیز برایم اهمیت ندارد،هر روز برایم درد تازه ای است،چیزی را به خاطر نمی آورم،نمی توانم بگویم که این حقیقت دارد یا رویاست،در اعماق وجودم حس فریاد زدن دارم،این سکوت وحشتناک مرا متوقف می کند،اکنون جنگی در درون من است،من بیدار می شوم اما نمی توانم ببینم،چیز زیادی از من نمانده است،اکنون هیچ چیز غیر از درد واقعیت ندارد،در حالیکه آرزوی مرگ دارم نفسم را بگیرید،در زندگی پر زرق و برقی که باید احساس می کردم نمی توانم به جلو نظر کنم و به زمانی که می زیستم بنگرم،فقط تمایل به جنگ تازه ای دارم،به دستگاه هایی که مرا وادار به ماندن می کنند گره خورده ام،این زندگی را از من بگیرید،اکنون جنگ تمام شده و من تنها مانده ام،تاریکی تمام وجودم را در بر گرفته،تمام چیزی که می بینم تاریکی مطلق است،نمی توانم زندگی کنم،نمی توانم بمیرم و در خودم حبس شده ام،تنم مرا زندانی کرده،اوهام بیناییم را گرفته،زبانم را گرفته،شنواییم را گرفته،بازوانم را گرفته،پاهایم را گرفته،روحم را گرفته و مرا با زندگی در برزخ تنها گذاشته،من انعکاسم را در پنجره میبینم،چهره ای متفاوت،متفاوت تر از آنچه که میبینید،دورتر از پنجره ام را میبینم و در دورترین جای نزدیک بی عدالتی ها را میبینم،دادگاهی در این فضاست و من چکشم را بر روی میز به نشان گناه و قصاص میکوبم،من قاضی ام،دادستانم،وکیلم و جلاد،اثرگذار،پرتوافکن،تزریق کننده.نقض کننده،من انعکاسم را در پنجره میبینم،این پنجره از داخل تمیز است ولی کثیفی در بیرون موج میزند،من از فنجان انکار مینوشم و با اختیار خودم دنیا را قضاوت میکنم،چشمانم در جستجوی حقیقت هستند و انگشتانم در جستجوی رگهایم،آنجا مقابل پلکان پشت خانه توله سگی ایستاده است که باید به خانه آورد تا در زیر باران خیس نشود،من سقوط می کنم زیرا اینگونه می خواهم،توری که در زیر پایم قرار دارد پوسیده است،آتش زباله ها گرم و سوزان است،هیچ کس از شر این طوفان در امان نیست و من جرات نگریستن به آنچه بر سر خود آورده ام را ندارم،می نویسم از آنچه شده است و خواهد شد،شاید نخندید که اگر نخندیدید برای این مرد اشکی نخواهید ریخت،زیرا این مرد پست و بدبخت از دست رفته است،چشمانم شعله ای را احساس می کنند،انگشتانم ایمان را احساس می کند و من با دستهای آلوده پاکیزگی را لمس می کنم،من پاکیزگی را تا سر حد بیهوده گی لمس کرده ام،آسمان آخرین چیزیست که می بینم و همه ی آن چیزی که می خواهم،پس سگ توله های بیچاره را از زیر باران به داخل بیاورید اگر چه باز هم میخواهند به بیرون باز گردند و من در تمام طول کوچه ها فریاد می کشم و در زیر باران به همه چیز اعتراف می کنم،ولی من درست در مقابل آینه ها دروغ می گویم،آینه هایی که آنها را شکستم تا چهره واقعی ام پدیدار شود،به نظر می رسد زندگی در حال محو شدن است و هر روز بیشتر پیش می رود،در خودم گم شده ام،دیگر هیچ چیز و هیچ کس برایم مهم نیست،کسی جز خودم نمی تواند مرا نجات دهد ولی خیلی دیر شده است،برای زندگی هدفم را گم کرده ام،چیزی برای بخشیدن ندارم،چیزی برایم باقی نمانده،برای آزاد شدن مردن را نیاز دارم،هیچ چیز مانند قدیم نیست،چیزی را در خود گم کرده ام،گمشدن در مرگ نمیتواند حقیقت داشته باشد،نمی توانم جهنمی را که احساس می کنم تحمل کنم،پوچی و بی حوصلگی وجودم را پر نموده،تا درجه فنا تاریکی به سمت پایین زیاد می شود،من بوده ام ولی حالا آن که بودم وجود ندارد،حالا نمی توانم فکر کنم که چرا باید سعی می کردم،به نظر می رسد دیروزی وجود نداشته،مرگ مرا در بازوهایش می گیرد و حالا فقط می توانم بگویم خداحافظ ...


 
 
جنگل ...
نویسنده : علی - ساعت ٥:۳٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٢ دی ،۱۳۸٩
 

زندگی این زندون ویرون واسه من هزار تا خاطره داره

زندگی این زندون تاریک چه روزایی رو بیادم میاره

پشت سر جهنمه پیش روم یه جنگله

روح جنگل تاریک با دست سیاهش داره روحم رو میگیره

تا یه دم وا میمونم کفتارها تو گوش هم میگن شیر خسته بیشه میمیره

با چشمهای بسته میون بد و خوب

میرم به سمت پوچ توی این شهر نمور

پچ پچ نامردمان هی توی هم گره میخوره

دیگه صدای خودمو خودمم نمیشنوم

صدای غل و زنجیر تو گوشم میپیچه

من دارم از زندگی دور میشم

سرم رو خم نمیکنم تا درهای بسته وا  نشن

هی میگم نه تا پشت دیوار تکرار نمونم ...

-------

الان دو ماهه،مامان هم رفت پیش بابا،گاهی دلتنگ میشم ...

فقط یه دلیل دارم برای موندن که بعدش منم میرم برای همیشه ...


 
 
نمیتونم ...
نویسنده : علی - ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ تیر ،۱۳۸٩
 

منم حرفی میگم شاید هنوزم فرصتی باشه، که باید بین این درها یه حس تازه پیدا شه، یه راهی رو به من وا نیست توی این بیراهه بن بست، یه کاری می کنم اما مگه راهی هنوزم هست، منم رازی دارم از پرواز از این حالی که من دارم، من از احساس شک کردن به تنهایی بیزارم، منم شاید شبیه من تو این برزخ گرفتارم، منم شاید نمی دونم چه احساسی به شک دارم، گریزی جز شکستن نیست منم اینرو میدونم، میگم باید برید از زخم، نه میتونم نمیتونم.

------------------------

من همون کوه سیاهم که باهاش غم رو شناختین، دلمردگیهاشو شنیدین با صداش قهقهه ساختین، همقطارای قدیمی من همون کوه بلندم همه نگفته هام رو واسه شما ها گفتم، شهر شب هنوز همون شهر شبه که تموم غصه هام رو میشنید، روبروی غربت من مینشست قصه خستگیهام رو میشنید،کوچه های بی کسی مثل قدیم غرق دلواپسیه رسیدنه، غمه ای کاش و غمه بود و نبود هنوزم تنها بهونه منه.

------------------------

یه سال دیگه بی تو گذشت صدام گرفته تو گلو (بابا ...)


 
 
دلم گرفته ...
نویسنده : علی - ساعت ۱:٥٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ بهمن ،۱۳۸۸
 

دلم گرفته

تنم شکسته

ظهور تردید در من نشسته

بسته گلوم رو دشنه تیزی

مونده رو قلبم زخمی قدیمی

جاری شده تو رگهای قلبم حرم غم درد مثل تف تب

تموم درها قفلی بزرگه گندیده دستم بر کوبه شب

به حرمت مرگ خود را شکستم

اما به خاک غربت نشستم

به انتظار رسیدن شب خود را به خاک هر جاده بستم

تفسیر بودن با این تن سرد

سردر گریبون در پیله درد

در فصل گلریز تنها گل باغ

پژمرده باغش دلخسته و زرد


 
 
از یک راه دور ...
نویسنده : علی - ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٤ تیر ،۱۳۸۸
 

من از یه راه دور از بیغوله ها میام،از مهر یک سکوت به روی لبها میام،من از یه چهار دیوار بی پنجره و بی سقف با یه بغل غریبی پیش شما میام،من از یه خاطره از کنج بغض صبح از نبض مرده گذشته ها میام،من از آزار گل تعلیق این نفس برای شستشوی اندیشه ها میام،از امتداد مرگ از ریشه ها میام،من رو به قبله همیشه ها میام،من از یه قصه یا یه خلسه ای بلند برای فتح شب میام،من به شهادت ستاره در سقوط از عمق طوفانی حادثه ها میام،از پرسه های دیر تو کوچه های سرد برای همخوانی با بنفشه ها میام.

-------

١۵ تیر سالروز تولد وبلاگمه،۵ سال رو تموم کرد رفت تو ۶ سالگی اما من هنوز دیوونم.


 
 
← صفحه بعد